|
تقديم به كسئ كه يه زمونئ منو از تنهائ نجات داد.............؟ خسته بودم...خسته هستم از مردماني که بي جهت نام انسان بر آنها گذاشته اند.نه مهري نه عاطفه اي..... اگر با چشمانت مهربانانه نگاهشان کني و بدانند که دوستشان داري سريعا خاري در دست ميگيرند و تا عمق نگاهت را نشانه مي گيرند. خسته بودم...خسته از نگاه بي رمق انسانها..خسته از اينه بي سرانجام فردا.نمي دانم...... دستان خسته ام را بسوي بي نهايت واکردم و او را صدا زدم.همو که در تنهاترين سينه ها جايگاهي ابدي دارد...همو که ميدانم تمام حرفهايم را مي شنود...همو که تمام درد دلهايم را ميشنود بي انکه خنده ايي تحقير اميز لبانش را از هم باز کند...همو که وقتي تنهاييم به يادش مي افتيم وقتي غمگينيم بي اختيار ادرسش را پيدا ميکنيم... خسته بودم ...تمام دلتنگي هايم را در ثانيه اي به اندازه قرني گفتم...با او حرف زدم حرفهايم را شنيد.گريه کردم با من گريه کرد...خنديدم با من خنديد و من بازهم برايش گفتم....او سفره دلتنگي هايم را جمع کرد و با خود برد..نمي دانم کجا؟ اما ميدانم که چه مهربانانه حرفهايم را شنيد... سبک شدم...بيشتر از ابرهاي بهاري که با دست باد به پرواز در مي ايند و رها شدم در لحظه هايي که امروز مي خواندندش.... ديگر خسته نبودم تنها نبودم دلتنگ نبودم...همراز من برايم ارمغاني اورد بيشتر از انکه فکرش را ميکردم و باز هم عاشق شدم.... اينبار نه عاشق ابر شدم نه عاشق خورشيد....اينبار عاشق اسمان شدم و او چه مهربانانه حرفهايم را مي شنود...با خنده ام مي خندد و با گريه ام چشمان مهربانش هواي روزهاي باراني را ميکند... ديگر خسته نيستم تنها هم نيستم...همراز من شوق زندگي را برايم به ارمغان اورد.يک دنيا شادماني يک دنيا مهرباني.... ديگر خسته نيستم ميتوانم بدوم..هوا را حس کنم...با حس روزهاي باراني بخندم و شادي کنم و لحظه اي از شادي چشمانم را اشک الود.... شايد اينها رويايي بيش نباشد...خاطره اي که چندروزي مهمان دل خسته ام ميشود و بعد از ان ميرود...شايد هم نرود...بماند و باز هم با خنده هايم بخندد و من باز هم از دلتنگي هايم برايش بگويم.... بماند و شوق زندگي را به چشمانم هديه دهد.کاش..... کاش ذره اي از قلب مهربانش را براي هميشه به قلب تنها و دلتنگم پيوند ميزد و اي کاش هيچ وقت غزل خداحافظي بر لبانش سنگيني نکند... و من با قلبي اکنده از عشق براي ماندنش روزها را به شب و شب را به روز پيوند ميدهم و براي ماندنش دعا ميکنم تا هيچ وقت تنهايم نگذارد... حالا ديگر نه خسته ام ...و نه تنها و نه دلتنگ..... تازه آپ کردم حتما نظر بدین + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 19:35 توسط ehsan va khale |
|