|
روزگاریست مست جان میگیرند و روح میبازند و غم میسازند برای دیوانگانی چون ما فریادم اوازم به کجا بنگرم برای که بگویم از بیداد اینها که چه میکنند برای غم زادن ما خدایا به که تو که جایی از برای ما ندادی به که گویم درد اسیمه سرای خود را من ناله ام فریادم اه غریب روزگارم من دیوانه ای از دیار مردمان" زاده هستی اه ای خدا تا به کی دیوانه ام دیوانه ترم نکن برای که چه گویم از غربت دیرینه ام که کس نگوید وای شروع کرد ناله اش را فریاد و غم و اندوه بی انتهایش را باز مینالم از تو و فرستاده ها یت که خبر از این بی خبر ازرده که گیرد باز خداوندا رهایم " رهایم " رهایم کن ......... نوشته روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم...... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند اما از روزي که تو راديديم نوشتم...... از تنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي توبودنم است........... از تنهائی بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند...... از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام.................... از تنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام........... از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم........... از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم....... از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است...... از تنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد از تنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد.......... از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم از تنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم با تو بودن را فرياد ميزند از تنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهمه حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم...... عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم....... تا هميشه ماندگار باشم............... تنهایم نگذار....؟؟! گاه آرزو میکنم ، می توانستی چند صباحی چون من باشی ببینی آن چه من می بینم احساس کنی آن گونه که من احساس می کنم دریابی آشفتگی ، ترس ، تحسین و دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم همه را یکباره و با هم اگر می توانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی می توانستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست و عجیب آن که اغلب به تو می اندیشم می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای می دیدی که تا کجا شادمانم که می توانم لبخند بزنم بخندم ، سرخوش باشم و آزاد چون کودکان . این همه را از تو دارم اگر می توانستی نیم نگاهی به درون من بیفکنی می دیدی آن سپاس و تحسین را. تحسین نه تنها برای آنچه هستی بلکه برای آنچه که بذل می کنی تا من این باشم و خواهی دید که تا چند ای همه را حرمت می دارم اما آنچه که بیش از همه به حیرتت وا می دارد تمام آن عشقی است که به تو دارم و آن گاه که این را احساس کردی همیشه بیادش خواهی داشت . درک خواهی کرد که گر چه پیوسته نمی توانم ژرفا و شکوه آن را بیان کنم اما همواره در وجود من می جوشد و زنده است . فکرشم نکرده بودم عشق من بمون.. دلواپسم نزار.. بی تو نمیگذره.. این روز و روزگار... من با تو دلخوشم.. وقتی کنارمی.. وقتی تو یارمی.. آرووم ندارمی... عشق من بمون.. باز با من بخون.. این ترانه ی ... پاک و مهربون.. من با تو دلخوشم.. وقتی کنارمی.. وقتی تو یارمی.. آرووم ندارمی... عشق من بمون.. دلواپسم نزار... بی تو نمیگذره.. این روز و روزگار... عشق من بمون.. میدونم نیستی.. سر پیمونت... میدونم عشقم.. شده زندونت... میدونم عشقم.. شده زندونت... عشق من بمون.. دلواپسم نزار... بی تو نمیگذره.. این روز و روزگار... من با تو دلخوشم.. وقتی کنارمی.. وقتی تو یارمی.. آرووم ندارمی......؟؟! + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 18:44 توسط ehsan va khale |
|